نجم الدين ابو الرجاء قمى

331

تاريخ الوزراء ( فارسى )

126 ر به كيسه ساقط شدن 71 پ به گزاف گفتن 98 پ به محقرى مكتب گذاشتن 74 ر به مراعات روزگار مغرور نبايد بودن ، دم او دم مشعله است كه از آتش باشد 186 ر به مردم نجل آموختن 16 پ به مشكان او متنسم روائح ظفر شدند 119 ر به مصابيح و منا مقرون گشتن 110 ر به مصادره اوصال يسار او از هم فرو گسست 76 پ به مصادره دادن 179 پ به مقعد صدق رفتن 184 پ « به من ينقص » فروختن ، نه « بر من يزيد » 219 ر به منصب متحلى شدن 159 پ به منصب موسوم شدن 32 ر به مهمان رفتن ، مهمان كردن 5 ر به ميان راه رها كردن 72 پ به نبض تب مشغول شدن 96 پ به نجاست تيمم كردن 47 ر به نردبان بر فلك نشايد رفتن 206 پ به نردبان كسى بر بام رفتن 49 ر به نشستن او جهان برخاست 175 ر به نظم‌تر از دندان بودن 108 ر به نمى افتادن 92 ر به نيم راه ماندن 210 ر به وجود ايشان لعنت از ابليس افتاد 18 پ به وقت ضرورت آبريز بايد رفتن 126 پ به وقت نان خوردن دود روى او كم از دود مطبخ نبودى 107 ر به هر باد خرمن افشاندن 14 ر به هر خنده هزار دل شيفته 207 پ به هزار جاهل كامران ، يك عالم را نيم سيرى نيست 72 ر به هفت آب شستن 210 ر به هلال عيد فطر خرم شدن 91 پ به‌هم بودن 199 ر به هنر آراسته 80 ر به هنگام نبرد شير شرزه پيش او كاهل باشد 226 پ به هوس برنشستن 5 ر به هيچ شراب سيراب نبودن 164 پ به يك شكم زادن 233 پ بهار جهان‌آراى 69 پ بهار خندان نمود ، و بر زبر خزان بود 195 ر بهارگاه 119 پ بهستون به هاون نشايد سودن 220 ر بهشت برين 5 ر بهشت جاودانه محط الرحل او شد 207 ر بىآواز 2 ر بىآلتى و بىشرمى 149 ر بىآنكه مورى را رنجى رسد 230 ر بىانديشه و رويه كار شروع كردن 119 ر بىبرگى 81 پ بىخبرتر از برادران يوسف از صاع كه دربار ايشان نهادند 228 ر بىزبان‌تر از خلخال و دلبران 92 پ بىسيمى 109 پ